محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
35
تفسير قرآن صفى على شاه
ميفروشد در حقيقت دين بنان * معرفت گويد بميل اين و آن مينويسد در شرايع دفترى * ميفروشد خالق زر بر زرى واى آن كو شد نويسندهء كتاب * از هواى نفس و كسب نان و آب بهر اين معنى بر ارباب فنون * گفت ويل للّذين يكتبون آنچه خود تحريف كردند از عناد * اين بود گويند از رب العباد پس دهند آن بر بهاى اندكى * همچو گوهر بر مويزى كودكى واى آنان كه نويسد دستشان * تا كند بر دوزخى پيوستشان حرفى از تحريف شد ز اقلامشان * از كتاب ، آتش بود فرجامشان ويل زان خويى كه كردند اكتساب * هيچ چون آگه نبودند از كتاب كيست امّى وهم دور از راه تو * عقل تورات و كلام اللَّه تو وهم خواند اين كتاب از عاريت * نى ز وجه علم و اخلاص و نيت نيست حرفى از كتاب آگاه او * كى شناسد راهرا از چاه او ؟ ليك پندارد كه داند راهرا * يا چو پيغمبر كلام اللَّه را اى خداى بىنظير اشراق عقل * كن تو بر ما چون تويى خلاق عقل بر تو ميجويم ز هر جهلى پناه * خاصه از جهلى كه كفر است و گناه گر تو خواهى جهل آگاهى شود * ور نخواهى عقلها واهى شود دانشى كز تو بود جز نور نيست * ور ز ما جز قالب معمور نيست گر چه آن هم از تو باشد ما كهايم ؟ * گر كه نادان ور كه دانا لا شئيم آفريدى خاك را آن گه بفن * مر ورا آموختى علم و سخن خاك را دانا و گويا چون كنى * گفت ما هم شايد ار موزون كنى تا نويسم آنچه حق است از كتاب * باشدم تفسير و تأويل از صواب آتش ار گفتند ما را در فروز * مس نخواهد كرد غير از چند روز كو بر ايشان هيچ عهدى از خدا * اين چنين بگرفتهايد آيا شما پس نخواهد عهد خود كرد او خلاف * اين شما گوييد از كذب و گزاف بر خدا گوييد آيا آنچه نيست * مر شما را علم به روى تا كه چيست آرى آن كو سيّئاتى اكتساب * مىكند ، گردد محيطش در عذاب خالدونند آن گروه و جزء نار * چون درخت اكتساب آيد ببار هم بدينسان مؤمنان و صالحان * هست جنت بهر ايشان جاودان بر گمانشان وقت پاداش از نشان * شد مساوى با زمان ذنبشان غافل از آن كه عمل در ذات نفس * گر كه از وجهى شود ملكات نفس نيست آن را در مكافات انتها * باقيست او را ثواب و هم خطا وين كه ميگويد محقق در كتاب * كه مخلّد نيستند اهل عذاب نه كه او كرده است انكار خلود * گفته شرّ نبود اصيل اندر وجود تا تو از قولش چه فهمى اى همام * گر نفهمى بگذر از وى و السلام [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 83 ] وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ ( 83 ) و چون گرفتيم پيمان از بنى اسرائيل كه نپرستند مگر خدا را و به پدر و مادر نيكى كردن و صاحب قرابت و يتيمان و مسكينان و بگوييد براى مردم نيكى را و به پا بداريد نماز را و بدهيد زكات را ، پس برگشتيد مگر اندكى از شما و شما رو گردانندگانيد ( 83 ) وين كه بگرفتيم ما ميثاق خود * ز آل اسرائيل از اشفاق خود تا كه نپرستند جز ما هيچكس * كه بهر اطاعت سزاواريم و بس يعنى از توحيد افعال و صفات * روى آرد قلب بر توحدى ذات هم كنند احسان دگر بر والدين * روح اب دان ، نفس امّ ، اى نور عين چيست احسان ؟ هر دو را پروردن است * حق هر يك را بجا آوردن است روح را سازى اگر دمساز دوست * حق بجا آوردهاى وين حق اوست نفس را ور باز دارى از هوا * حقّ او اينست تا آرى بجا ور بغفلت دارى او را يا بلهو * كردهاى در حقّ ما در ظلم و سهو هم بذى القربى كنند احسان و جود * كيست ذى القربى جوارح اين ودود اين جوارح را مكن بر لعب صرف * هست اين احسان بر آنها بى ز حرف بين ز چشم آيات حق را سربسر * اندر آثارش مكرر كن نظر گوش را بر بند از اقوال خام * كن ز قل هو اذن خيرش سمع وام دست بگشا دست گير افتاده را * حق بگيرد دست نعمت داده را پا منه بيرون ز حدّ خويشتن * تا ز پايت نفكند دست فتن بر زبان آر آنچه گفتن را سزاست * و آنچه گويد عقل اين نى بر خطاست بس سخن باشد كه حق و گفتنى است * ليك آن در خور بفهم عامه نيست با عوام آن گو كه بر وى لايقند * يعنى از بيم و اميد و وعظ و پند نى ز تحقيق معانى كاختصاص * سمع و دركش دارد از بهر خواص بس كلام حق كه بيرونق شود * چون ببيجا گويى آن ناحق شود پيش عاشق گو حكايت از حبيب * وز جمال گل بپيش عندليب گل بفرق بلبل دلبرده ريز * پيش زاغان استخوان مرده ريز اوفتاديم از ره مطلب بدور * پس مكن در حق ذى القربى قصور رحم و رقّت هم كنند ايتام را * هم بمسكين ره دهند اطعام را لطف بر مسكين و رقّت بر يتيم * قلب را صافى كند از رجس و ريم گر در آزار دلى هرگز نهاى * دان كه بس روشندل و نيكو پىاى زانكه دل آيينهء آن طلعت است * گر شكست اندر شكستش آفت است خاصه گر باشد فقيرى يا يتيم * دل مرا از بيم آن گردد دو نيم نيك گوييد از براى مردمان * بد كسى كو را نكو نبود زبان هم به پا داريد آداب صلوة * هم گذاريد از ادب حق زكات آن صلوتت در حضورش مردنست * و ان زكواتت مال و جان افشردنست مأخذ اين هر دو عشق است و نياز * كه نداند خاك را ز افلاك باز عشق گويد غير او را مرده گير * هر چه دارى در رهش ريز و بمير گر چه از خود تو ندارى هيچ چيز * آنچه او دادت بعشق او بريز من نگويم تا ز عشقش چون شوى * وا رهى از مفلسى قارون شوى گنج قارون گفتم ار چه ناقصست * وصف ناقص نى چو وصف خالص است صورت آن بذل جان و نفى ذات * شد به ظاهر اين زكات و اين صلوة رو شما پس جمله گردانديد باز * جز قليلى فارغ از مكر و مجاز باز گشتيد از ره اندر آزمون * جز كمى منكم و انتم معرضون